ایلدخت
ایلم قشقایی
سلام ، با عرض پوزش ومعذرت فراوان می دونم دیر
میام ، الان که اومدم ،جواب یه بنده خدا
که هی نظر می ذاره می گه کتابت کی چاپ میشه، رو بدم من یادم نرفته چی گفتم چند روز دیگه باید برم دنبال مجوز البته هنوز کتاب کار داره
فقط می ترسم باچاپ ش موافقت نشه ، واسه همین فقط ماما و بابا و
دایی حسین ویه بنده خدا می دونه ............. به قول بابام قیافت یه عینک کم داره تا شبیه یه
نویسنده شی...................... شما دعا کنین چون بعد از اون می خوام داستان های
زیبا و آموزنده ایل را جمع آوری کنم نمی دانم چرا ؟؟ سلام ..... به خاطر دیر اومدنم معذرت .... یه مطلبی
در وبلاگی خوندم می خوام شما هم بخونین البته با اجازه صاحب وب ..... : اگر هر قشقایی فقط هزارتومان کمک کند، آرامگاه مأذون ومجموعه فرهنگی آن ساخته
میشود "مدت دیر اولموشام مست هوی عشق دیوانه یــــــه همخوی اولور خوی عشق یوز ایـل اؤلموش اولسام گلر
بوی عشق مأذون دئر ایــــــــله سنگ
قبرستانیمی" (مأذون) در دیماه ۱۳۷۲ هجری شمسی به بهانه یکــصدمین سال در گذشت میرزا مأذون،
شاعر و عارف سترگ ایل قشقایی و عشایر جنوب، یادمانی در سالن اجتماعات
آموزش و پرورش عشایری در خیابان باغ ارم شیراز برگزار گردید در حالی که کسی
نمیدانست آرامگاهش کجاست چه گونه مرده و چه کسی درکجا به خاکش سپرده... مرحوم شهبازی از قول شیرزاد
بیگ دزکردی نوشته بودکه مدفنش در بقعه شازده
منصور شیراز است و من از شخص دیگری شنیده بودم در قبرستان شادایی الله
شیراز است حتی شنیده بودم که بقعه شاهزاده منصور هم در همانجاست و در سال ۱۳۶۴ که دانشجوی دانشـــــــــگاه
شیراز بودم مدتها وقت صرف کرده آن قبرستان وسیع را سنگ به سنگ جستجو
کرده بودم اما... در گیر و دار بزرگداشت، برخی از سخنوران از
نامعلوم بودن مکان دفنش می گفتند و... تا این که نو جوانی در پشت سن پیشم آمد
و گفت پیر مردی در وسط سالن اظهار میدارد که جای قبر ماذون را میداند یه سرعت
کارگردانی را رها کرده به سراغش رفتم شماره تلفنش را گرفته برگشتم. دو روز بعد از بزرگداشت با بی صبری تمام
همراه دوست جدیدم مهندس حسین حیدری، که در همین برنامه باهم آشنا شده بودیم
و بعدها بر اساس تلاشهایش به حیدری مأذون معروف شد با جعبه ای شیرینی
به دیدارش رفتیم. خانه زنده یاد عزیزخان فیلی قشقایی (متخلص به خسته) در خیابان فضل آباد شیراز بود. پس از
معارفه و چای و شیرینی پای صحبت های شیرینش نشستیم که: مأذون اواخر عمرش را
در شیراز در یکی از اتاقهای خانه مشیر دفتر
که از بستگانش بوده در همسایگی خداکرم خان فیلی، پدر عزیز
خان، ساکن بوده و در همانجا با کمک مرحوم نجفقلی خان اشعارش را جمع
آوری ومرتب میکند (اهتمام ائیله دی ییغدی کتابیم...) هنگامی که به دعوت کلانتر طایفه بهارلو
به داراب میرود( داراب دا اه یله نن خان نو جوان...)
کتابش را به خداکرم خان میسپارد
که در یخدانی چوبی قرارش میدهد دو ماه بعد که از داراب بر میگردد و برای گرفتن
کتاب میرود با تأسف میبینند که موشها دمارش را در آورده اند.(داغیلار تفرقه اولار دفتریم...) از نو شروع به نوشتن میکند اما اجل از
راه میرسد و کارش ناتمام میماند... عزیزخان از بقعه میگفت از قبر دو برادرش که
در نو جوانی به مرض حصبه از دنیا رفته اند و قبرشان با مأذون ۲ متر فاصله دارد از پدرش که هرشب جمعه دستش را میگرفته
بر سر خاک برادرانش میبرده و قبری که در کنارآنها بوده. یک روز از پدرش می پرسد که
آیا این هم برادرم بوده؟ جواب میدهد نه این دوست و همسایه ام بود و بعد ها که
بزرگتر میشود از مأذون برایش میگوید و می سپارد که روزی قشقایی ها به سراغ این قبر
خواهند آمد. روزی که احتمالا من نیستم مکان آن را به خاطر بسپار مطالبی را که گفتم
فراموش مکن تا روزی که جویندگانش را بیابی و این امانت را تحویلشان دهی... مارا بر بقعه برد جایی که بیش از ۲۵ سال بود نرفته بود اما جالب بود خیلی ها
میشناختنش محوطه بقعه و روی قبر ها با خاک مسطح و موزائیک شده بود اما بازهم
توانست محل قبر را مشخص کند حاج عباس شمیرانی،
رئیس هیأت امناء شاهزاده منصور و سایر اعضا وحتی خانم بسیار مسنی را به بقعه
آوردند، محل قبر را تأیید کردند. سپس مارا به خانه ای برد و اتاقی را که
مأذون آخرین روزهای حیاتش را در آن گذرانده بود نشانمان داد وبعد گفت خدا از
شما راضی باشد! سالها بود دین سنگینی بردوشم بود الان احساس راحتی میکنم... ـ
خدایش رحمت کناد ـ چند روز بعد به اوقاف شیراز رفتم آقای مددی، رئیس ناحیه۳، و آقای نادر ریاحی، مدیر کل اوقاف، به خوبی تحویل گرفتند و از هر
نوع مساعدت دریغ نکردند هیأت امناء آرامگاه مأذون تأسیس شد و چون در آخرین
تحقیقات ثابت شده بود که شازده منصور امامزاده
نیست این بود که کلیه محوطه بقعه کتبا به این هیأت امنا واگذار گردید
تا قبر مأذون باز سازی شود... این هم آدرس وب: http://qku.blogfa.com"/ سلام ، نمی دونم باید بگم دلگیرم یا ناراحتم یا..... چرا باید بین شهدا هم فرق بزارن ؟؟ به قول مامانم خوبه باز توی چهلم شهید قشقایی
یادشون افتاد که ایشون هم در راه وطن شهید شده .. البته برو بچه های قشقایی با دلگیری یادشون
انداختند ... این عدالته ....؟ می خوام یه وب جدید واسه عشقم بسازم گاهـــي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاهــــــــــي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد.... گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهـــــــي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد.... گاهــــــــي آرزو ميكنم اي كاش... دلــــــي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشكند هی من میگم داریم به خودمون ظلم می کنیم باز شما باور نکنین باز محرم اومد و یه غصه ی بزرگ تو دل من
......................... به قول شاعر که میگه ... چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت چرا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟ وقتی دیشب به دسته های عزاداری نگاه می کردم فقط
یه غم عجیب وجودم رو فرا گرفته بود که چرا هر شهر و قوم وقبیله ای برای خودش یه هیئتی داشت غیر ما ترکا ..... که
میشه گفت تقریبا 25 درصد شهرو تشکیل میدن
، این یه ظلم در حق خودمونه ..... خوبین ؟ منم خوبم ....... دیروز روز آمار بود به نظر روز جالب انگیزی بود ،به من که خوش گذشت...............




